...Dear Diary
X
تبلیغات
رایتل

...Dear Diary

Diaries of a Divergent

جمعه 20 شهریور 1394 ساعت 02:50

یه روز غیر عادی...

امروز یک روز عادی نیست...

امروز من قرار بود صبح پا شم  و برم بین یه مشت آدم که دوست ندارم ببینمشون چه برسه به اینکه 9 ماه بی زبون از عمرمو کنارشون بگذرونم بله منظورم دقیقا سال نحس تحصیلیه!

امروز من قرار بود صبح برم و یه آزمونو بدم که فقط برای چهارتا درسش آماده ام!  من قرار بود برم و انتظار یه معجزه ی دیگرو بکشم! قرار بود با یه احمق کلنجار برم که چرا ازش بدم میاد! ولی من فرار کردم نه فقط به خاطر ترس چون انقدراهم ترسو نیستم!

چون من حاضر نیستم آخرین شب تابستونی که با خواهرم داشتم و ول کنم و بخوابم تا فردا صبح بتونم زود پاشم! شبی که 9 ماه دیگ طول میکشه دوباره بیاد و من تا اون موقع حسرت شبی رو میخوردم که به خاطر یه آزمون مسخره از دست دادمش!

دلم خوشه تابستون چندان هم به فنا نرفت!

خوشحالم که باهات آشنا شدم کریستوفر جانسون مک کندلس عزیز!

خوشحالم که بیشتر به تو نزدیک شدم کی سی عزیز!

خوشحالم که نخود فرنگی عزیزم دیروز سرشو از ظرف شیشه ایش درآورد!  این یعنی دوستای بیشتر! البت از نوع غیر آدمیش که چه بسا بهترم هست!

خوشحالم که فیلم خوبی مثل اینتراستلار رو دیدم و اولین شبی که تا طلوع آفتاب بیدار موندم رو تجربه کردم!

ماه رمضون عالی بود همه چیش بهترین ماه عمرم اگه بگم بود شاید اغراق نکردم! و ربطش ندین به مسائل مذهبی من چندان آدم متدینی نیستم!

خوشحالم که قلعه متحرک هاول، توتورو و کلی انیم قشنگ دیگ رو دیدم!

نه تابستون امسال چندان به فنا نرفت و این خوبه!

خوشحالم که مامانم فردا مجبور نیس از خوابش بزنه تا منو بیدار کنه برا آزمون وقتی جمعه تنها روز آزادش تو هفتس!

خوشحالم که فردا میتونم بیشتر با خانوادم وقت بگذرونم و شاید از وقتم بیشتر استفاده کنم و بیشتر درس بخونم!

خوشحالم با اینکه دیروز خیلی ناراحت و ناامید بودم از وضع درسیم و اجتماعیم!

خوشحالم که امسال کلی آدمو بیشتر شناختم و تصمیم گرفتم کیارو باید از زندگیم حذف کنم و کیارو نگه دارم شاید تعجب کنین کسی نموند جز خانوادم!

خوشحالم امروز یه روز عادی نیست!

من امروز تصمیم گرفتم دوباره تو وبم بنویسم و این یعنی انرژیم انقد برگشته که حوصله کنم تا دوباره بنویسم!

این چیز خوبیه!

من همچنان همونیم که بودم؟! نمیدونم شاید عوض شدم شایدم نه ولی زندگی همچنان ادامه داره و من هم!

امروز اصلا یک روز عادی نیست و من از این خوشحالم!

گاهی باید روزمرگی هارو  کنار زد تا یه خورده زندگی کرد!

من از تغییر متنفرم و در عین حال آدم تنوع طلبیم جالب نیست ولی مشکل چیه؟!

آیا اصلا کسی وجود داره که از تغییر من ناراحت یا خوشحال شه؟!

کسی که اهمیت بده چرا لحن نوشتن من یهویی عوض شده؟! چرا من برگشتم؟!

یه چیزی داره تو وجودم میگه یه چیزی درس نیس شاید این آرامش قبل طوفانه یعنی از بس حالم بده خوشحالم؟! یا شایدم بیخیالم نمیدونم! شاید باید قبول کرد که عوض شدم و این یه شروع جدیده ولی یه بخش از وجودم هس که میگه نه که میگه بدش میاد که گویا غلبه داره و فریاد میزنه تو حالت الان بده ولی من همچنان هم معتقدم فردا روز خوبی خواهد بودم!

سرنوشت عزیزم تا میتونی صبر کن من حالا حالا قصد ندارم خودمو تسلیمت کنم من قراره هرچی که واسه خودت بافتی رو پاره کنم حالا ببین! من میخوام اولین استثنا باشم هرچقدرم که تو بگی نه!

میخواستم بگم این یه شروع جدیده ولی بیشتر یه پایانه! یه پایانه حتمی! یکی از اون بی برو برگردا! از اونایی که کل پلای پشت سرتو خراب میکنی و دیگ هیچ راه برگشتی نیست حتی اگه خودت بخوای! و من امروز این انتخابو میکنم!

این یک پایانه!

پایان محض دوران من تو اینجا و من میخوام اینجوری تمومش کنم!

اگر قراره شروع جدید و برگشتی باشه اینجا نیست!

جایییه با فضای جدید آدمای جدید حرفای جدید و شاید من جدید!

و اینجا  و حرفاش و آدم هاش همش جزوی از خاطرات من خواهند بود خاطراتی که چه خوب چه بد من بعدها با خوندنشون ممکنه گریه کنم یا بخندم یا شایدم هردو!

کی اهمیت میده من چجوری تمومش میکنم؟!

پایان یا بدرود یا خداحافظی هرچی باشه اینجا پایانه! پایانه محض!

یه حسی میگه نه ولی این کاریه که باید انجام شه و میشه!

شاید این مصداق دقیق اون تیکه ی آهنگی باشه که الان تو ذهن منه و من چقد دوس داشتم بنویسمش ولی به نظرم به ارزش هنری متنم لطمه وارد میکنه پس یک اشاره برای خودم تا بعدها به یاد بیارم "مدفون شده"

شاید دلم تنگ بشه ولی هرچیزی پایانی داره و این پایان اینجاست!

وبلاگی که هرگز به هدف اولیش نرسید!

پایان

S.S