...Dear Diary
X
تبلیغات
رایتل

...Dear Diary

Diaries of a Divergent

پنج‌شنبه 1 بهمن 1394 ساعت 13:46

Fangirling over a TV series ♥~♥

First you were going to make me cry

And then you made me laugh

.

Poor Lynda :(

.

I'm gonna miss him

.

I'm gonna love him

.

Bloody TV series

.

♥~♥

پنج‌شنبه 1 بهمن 1394 ساعت 11:21

چرت و پرت!

راستی دوباره از اون امید واهیا تو خودم به وجود آوردم! ^-^

واای خدا من نمیخوام دوباره از شنبه اون احمقارو تحمل کنم!

جدیدنا ضریب تحملم خیلی اومده پایین!!!

باور کنین گاهی واقعا میخوام کلمو بکوبم به در و دیوار!!!

من واقعا باید از این تخیل سرشارم یه استفاده ای بکنم!!!

دوباره ناراحتم آه برو یه قسمت سریال لعنتی رو ببین و یه دنیا رو از گوش دادن به ناله هات نجات بده!

تو خوابم میخواستم دنیارو نجات بدم ولی خودم خوابم برد بعدم اصن تهدیدی در کار نبود!!! :|

خوابای مسخره خوابای مسخره!!!

آره واسه همینه که دوباره ناراحتم لعنت!!!

باید جلوی خودمو بگیرم!

باید درس بخونم!

لعنت من برای درس خوندن آفریده نشدم! اصن برای سازگار بودن آفریده نشدم! کل دنیا با قضاوت های غلطشون حداقل همین یه دونه رو درست فهمیدن من همیشه ساز مخالف یا متفاوتم! نه اینکه از رو لج و لجبازی ایناها ولی همینه که هست!

البته من خیلی با همین اسکلا کنار اومدم وگرنه تا الان صدبار نفری مرده بودن!!!

آه لعنت!

اه بدن انسان چقدر ظریف و رو اعصابه!

دوباره به مرض قبل برگشتیم!

چرا هنوز هیچ خری نیست؟!

میگم ذهن نکبت من تا میبینه من ناراحتم میره دنبال علت یابی چندتا بدبختی دیگم برام پیدا میکنه همینه!

من برم!

فعلا...

چهارشنبه 30 دی 1394 ساعت 22:39

خود درگیری!

قرار نیس افراد عکس العملایی که من دوس دارمو نشون بدن!

ولی واقعا حتی یه خورده تلاش، نگرانی، هیچی؟! واقعا؟!

من نمیگم درک و اینا فقط یه خورده امید، انرژی مثبت،یه خورده تلاش برای خوشحال کردن، هیچی؟!

میدونم همه قرار نیس مثل من رفتار کنن ولی خب پس نباید انتظاراتی هم داشته باشن!

خب پس برگشتیم به پست قبل!

ختم جلسه! :)

چهارشنبه 30 دی 1394 ساعت 08:24

واقعا که...

فقط همین؟!

تو هم شبیه م.ب.د.ک.ب2 اینایی آره!

من احمق!!!

پی نوشت: و این تو چقدر مخاطب دارد...

سه‌شنبه 29 دی 1394 ساعت 19:09

خاک بر سر دمدمی مزاجت!!! :|

من خوبم ! باور کنین الان حالم خوبه خوبه! :|

یعنی خلم خل! :|||

کی.سی. کاری نکرد! با ن. و آبجی گرام حرفیدیم! الان همه چی آرومه من به مبل دلبستم این چقد خوبه که عین چی میخندم! :| (البت نمیخندما ولی یه لبخندکی زدم اونم قبوله دیگه نه؟! :/)

سه‌شنبه 29 دی 1394 ساعت 15:29

من خوب میشم...

حتی اینکه خودمو با عضبانیتم پر کنمم دیگ فایده ای نداره چون آخر سر همه رو دوباره سر خودم خالی میکنم!

نمیخوامم سراغ خوندن برم!

بیچاره ن. که باید ببینه و بفهمه ولی نتونه کاری کنه!

چرا هیچکی نمیفهمه؟! چرا هیچکی نمیفهمه من حالم خوب نیس؟! چرا هیچکی اهمیت نمیده؟! چرا همه کورن؟!

همیشه باید همه چی رو گفت تا بفهمین؟!

آدم بزرگای عوضی خودخواه کور!!!

از همه چی بدم میاد!

لعنت به همه چی!

کی.سی. تو یه کاری کن لااقل لطفا! لطفا!

من هیچ امیدی ندارم!!! :(((

من خوب میشم!

نیازی به کمک کسی ندارم!

آره!

و همه احمق و نفهمن! آره این چیزیه که هستن!

1 2 3 4 5 ... 9 >>